" همین طور یک دفعه مثل اجل اومد سر وقت من. _ هی پسر اون جا چرا نشستی؟ برو بشین ته کلاس!
_ دارم با هم کلاسیم صحبت می کنم.(هم کلاسیم خانم محترمی بود)
_ بهت می گم برو بشین ته کلاس.
ما رو میگی حوصله نداشتیم برای خاطر یه بگو مگوی ساده بی خیال کارت دانشجویی بشیم. اخم کردم رفتم نشستم ته ته. ما که دمق شدیم احمد انگار تازه ویرش گرفته بود اذیت کنه. رفت نشست سر جای قبلی من رو به روی خانم نفیسی. _ تو برای چی نشستی اون جا؟
_ این جا کلاس ماست. منتظر استادیم. تو خودت برای چی اینجا وایسادی؟
_سرت درد می کنه آره؟ برو بشین سر جات.
_گویا شما سرت رو انداختی پایین اومدی تو کلاس رو به هم بریزی.
قوت قلب گرفتم و پاشدم گفتم "راست میگه مثل این که تو اومدی بنا کردی به گیر دادن.
_ شما دو تا، پاشید بریم حراست.
رنگم پرید ولی اصلا به روی خودم نیاوردم. کلاس شلوغ شد. بیشتر از همه دختر ها بالا پایین می پریدن. به خاطر احمد بود پسر مغرور و مهربونیه ( محبوب هم هست). راه افتادیم دنبالش. هی از خودم می پرسیدم "حالا چه کارمون می کنن؟" " اصلا تو احمق واسه چی حرف می زنی؟" حال مجرم تازه کار و نا بلدی رو داشتم که تو یه دله دزدی ساده گیر افتاده بود.با اینکه بیشتر بچه های کلاس با فاصله ی زیاد دنبالمون می کردن تا یک وقت مظلوم کش نشیم اما بازم انگار تنها تو یه بن بست گیر افتاده بودم. اون قدر رفتیم تا رسیدیم ته راهرو. دروغ گفته بود دفتر حراست نبود. اتاق تنگ و تاریکی بود با پنجره های میله دار.
در را پشت سرمان بست . من ، احمد و او سه نفر بودیم. اتاق ساکت بود ولی صدای همهمه ی بچه ها از پشت در می آمد.
_ اصلا شما دانشجویید؟ کارتت رو بده ببینم.
صدای دختر ها از پشت در می آمد کارتتون رو ندید ها! حواستون باشه کارتتون رو ازتون نگیره! مودب از دور نشانش دادم احمد تکان هم نخورد حالم از خودم به هم خورد از اون مرتیکه اما عقم گرفت. شروع کرد به چرت و پرت گفتن. ارشادش که تمام شد رام شده بود انگار نه این که افتاده باشیم به عجز و لابه، نه یک دفعه حالت آدمیزادی به خودش گرفت و گفت " من اگر بخوام می فرستمتون حراست کارتتون رو که میگیرن هیچ ،شاید محروم هم بشید" بزاق دهان که هیچ بزاق بینی ام هم با ابن حرف خشکید. تکرار نشه برید سر کلاس. یاد هفت سالگیم افتادم وقتی ناظم با تیپا از دفتر می انداختمون بیرون می گفت برو گمشو." بهروز با عصبانیت تعریف می کرد.