تبليغاتX
ریزنوشت

ریزنوشت

_ نیازی نیست چیزی بگی فقط با حرکت دست جهت شانه ها را نشان بده. خب از ردیف پایین شروع می کنیم. این...

_ خیلی تاره چیزی نمی بینم

_ این...

_(با مکث) نه، معلوم نیست

_ ردیف چهارم این یکی...

_ آ آ

_ردیف دوم، دقت کن.

_ (چشمانش را تنگ می کند سرش را به نشانه ی منفی تکان می دهد.)

_ ( بالاترین ردیف بزرگترین علامت خودکارش را با تحکم روی علامت می کوبد.)

_(اشک از چشمان دختر سرازیر می شود.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت   توسط شیده  | 

 

" همین طور یک دفعه مثل اجل اومد سر وقت من. _ هی پسر اون جا چرا نشستی؟ برو بشین ته کلاس!

_ دارم با هم کلاسیم صحبت می کنم.(هم کلاسیم خانم محترمی بود)

_ بهت می گم برو بشین ته کلاس.

ما رو میگی حوصله نداشتیم برای خاطر یه بگو مگوی ساده بی خیال کارت دانشجویی بشیم. اخم کردم رفتم نشستم ته ته. ما که دمق شدیم احمد انگار تازه ویرش گرفته بود اذیت کنه. رفت نشست سر جای قبلی من رو به روی خانم نفیسی. _ تو برای چی نشستی اون جا؟

_ این جا کلاس ماست. منتظر استادیم. تو خودت برای چی اینجا وایسادی؟

_سرت درد می کنه آره؟ برو بشین سر جات.

_گویا شما سرت رو انداختی پایین اومدی تو کلاس رو به هم بریزی.

قوت قلب گرفتم و پاشدم گفتم "راست میگه مثل این که تو اومدی بنا کردی به گیر دادن.

_ شما دو تا، پاشید بریم حراست.

رنگم پرید ولی اصلا به روی خودم نیاوردم. کلاس شلوغ شد. بیشتر از همه دختر ها بالا پایین می پریدن. به خاطر احمد بود پسر مغرور و مهربونیه ( محبوب هم هست). راه افتادیم دنبالش. هی از خودم می پرسیدم "حالا چه کارمون می کنن؟" " اصلا تو احمق واسه چی حرف می زنی؟" حال مجرم تازه کار و نا بلدی رو داشتم که تو یه دله دزدی ساده گیر افتاده بود.با اینکه بیشتر بچه های کلاس با فاصله ی زیاد دنبالمون می کردن تا یک وقت مظلوم کش نشیم اما بازم انگار تنها تو یه بن بست گیر افتاده بودم. اون قدر رفتیم تا رسیدیم ته راهرو. دروغ گفته بود دفتر حراست نبود. اتاق تنگ و تاریکی بود با پنجره های میله دار.

در را پشت سرمان بست . من ، احمد و او سه نفر بودیم. اتاق ساکت بود ولی صدای همهمه ی بچه ها از پشت در می آمد.

_ اصلا شما دانشجویید؟ کارتت رو بده ببینم.

صدای دختر ها از پشت در می آمد کارتتون رو ندید ها! حواستون باشه کارتتون رو ازتون نگیره! مودب از دور نشانش دادم احمد تکان هم نخورد حالم از خودم به هم خورد از اون مرتیکه اما عقم گرفت. شروع کرد به چرت و پرت گفتن. ارشادش که تمام شد رام شده بود انگار نه این که افتاده باشیم به عجز و لابه، نه یک دفعه حالت آدمیزادی به خودش گرفت و گفت " من اگر بخوام می فرستمتون حراست کارتتون رو که میگیرن هیچ ،شاید محروم هم بشید" بزاق دهان که هیچ بزاق بینی ام هم با ابن حرف خشکید. تکرار نشه برید سر کلاس. یاد هفت سالگیم افتادم وقتی ناظم با تیپا از دفتر می انداختمون بیرون می گفت برو گمشو." بهروز با عصبانیت تعریف می کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت   توسط شیده  | 

دیروز ظهر ) پنجره را باز می کنم حجمی از هوای دم کرده ی داخل جایش را با هوای گرم بعد از ظهر عوض می کند. آرام ندارم روی تخت، پشت میز، روی زمین ایستاده ، نشسته همه اش کسل کننده است. چشمانم را روی کلمات کتاب چفت می کنم که کلمات نگاهم را پس می زنند سکوت سوت می زند یک دفعه آژیر آمبولانسی فضا را می شکند و قبل از اینکه بخواهم به خودم بجنبم آمبولانس دور شده. روی تخت دمرو دراز کشیده ام و کتاب می خوانم چشمانم می رود که بسته شود که یکدفعه صدای آژیر می آید بلند می شوم پنجره را ببندم که نمی دانم چرا پشیمان می شوم تا هفت عصر بارها آمبولانس های آژیرکشان رد می شوند آنقدر که عادت می کنم صدایشان را جز سکوت به حساب آورم.

امروز صبح ) صندلی هایی که در راهرو بیمارستان هستند همه پرهستند و عده ی زیادی پریشان قدم می زنند عده ای هم تکیه به دیوار زده اند و به نقطه ی نامعلومی خیره. _ خیلی شلوغه امروز چه خبره؟ _ مجروحان انفجار رو آوردن. می روم در فیلم های دفاع مقدس، پشت خاکریزها در بیمارستان های صحرایی و... برمی گردم و این بار جمعیت را با دقت بیشتری از نظر می گذرانم نه به نظر نمی آید این ها از میدان معرکه گریخته باشند رو به جایگاه می شوم تا از پرستار پرس و جو کنم که می بینم رفته است.

در خبرگزاری ها ) در دو کارخانه ی صنعتی تولید کننده مواد شیمیایی، واقع در جاده ی شازند انفجاری رخ داده و تعداد کشته ها 21 و مجروحان 50 نفر گزارش شده علت این انفجار را بی مبالاتی یک کارگر اعلام کرده اند./ تعداد کشته ها 30 و مجروحان 80 نغر اعلام شده و برآورد خسارات وارده هنوز محاسبه نگته است.

در شهر ) ــ همه ی کارگران کارخانه پودر شده و حتی اجسادشان هم قابل شناسایی نیست.

ــ ماشین ها و موتور هایی که در حال عبور از جاده بوده اند یا به خارج از جاده و بیابان پرتاب شده اند یا سوخته اند.

ــ مجروحان جان سالم به در برده از این انفجار 80 تا صد در صد سوختگی دارند و احتمالا تعداد زیادی از آنان از بین خواهند رفت.

ــ کارخانه های مزبور بسیار سود آور بوده اند و کار در آنها بسیار خطرناک.

ــ مخزن منفجر شده حاوی الکل بوده که قدرت اشتعال بالایی دارد.

این مخزن از جا کنده شده و به کارخانه ی کناری که 60 متر از کارخانه ی مزبور فاصله داشته پرتاب شده و سبب کشته شدن کارکنان کارخانه ی مجاور و ایجاد خسارات شدید شده است.

ــ چه کسی جواب خانواده های کارگران پودر شده را می دهد

در تاکسی ) سکوت سوت می زند.

پ.ن: تسلیت به خانواده ی همه ی پودر شدگان و سوختگان که یادگاری از خود نگذاشتند تا بر آن بگرییم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت   توسط شیده  | 

دیر بامی امام ده به مسجد می رفت جامه اش به سگی باران دیده بســایـیـد. امام چشم بر هم نهاده گفت:" ان شا الله گربه است."

                                                                                                         لغت نامه دهخدا

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت   توسط شیده  | 

دسامبر 1951 برای ارنستو (چه گوارا) و دوستش آلبرتو آغاز سفری بود پر ماجرا به دور آمریکای جنوبی با موتور سیکلت . سفری با برنامه ریزی ناشیانه و نشات گرفته از آرمان گرایی ها و قهرمان بازی های دو جوان با رویاها و آرزوهای مشترک که در نه ماه بر ترک موتور سیکلتی فکسنی جاده های دور و دراز را می پیمودند تا به هدف نامعلومشان برسند.

که البته شرح ماجراهای این سفرئدر کتابی تحت عنوان"خاطرات موتور سیکلت" به چاپ رسیده و چه گورا خود در این کتاب گفته است:"این پرسه ی دور آمریکای ما بیش از آنچه فکر می کردم مرا عوض کرده است." و شاید این تغییر همان هدف نامعلوم سفر بوده است.

                                        ------------------------------------------------

سال 1954(1333) برای عیسی و عبدالله امیدوار، این دو برادر کوهنورد و ماجراجو آغاز سفری بود به گفته ی خودشان پرخطر، سفر به دور دنیا با موتور سیکلت. شور و عشق فراوان به جهت دیدن نادیده های این کره خاکی سوار بر موتور سیکلتهای خود پا برون از زادگاه خود تهران گذاشتند و سفری را آ غاز نمودند که لحظه به لحظه آن برای این دو برادر سرشار از حادثه و اتفاق بود و وقایع تلخ و شیرینی که در آن سالها در بزرگترین و معتبرترین نشریات جهان چاپ می گردید و شگفتی و تعجب و تحسین خوانندگان را برمی انگیخت . جنگلهای مخوف و وحشتناک آمازون و آفریقا، صحرای گرم و سوزان ربع الخالی عربستان، سرزمینهای ناشناخته آمریکا ، استرالیا ، قطب شمال و جنوب یخ زده و منجمد ... را این دو برادر جهانگرد که روزگاری کوهنورد و صخره نورد بودند با عزمی راسخ و نگاهی به افقهای دور درنوردیده اند. که هفت سال اول سفر با موتورسیکلت و سه سال آخر نیز با استفاده از اتومبیلی که شرکت سیتروئن به آنها اهداء کرده بود پیمودند . هزاران عکس ، تصویر، فیلم، صنایع دستی کشورهای مختلف و بسیاری از تحقیقات و خاطرات و آثاردیگر ماحصل سفر این دو برادر است که این آثار کم نظیر در ساختمانی در مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد بنام موزه برادران امیدوار نگهداری می شود.

                                                                             برگرفته از وب سایت برادران امیدوار

تعدادی از عکس هایی که برادران امیدوار در طول سفرشان تهیه کرده اند:

 

 

 

 

 

 

 

برادران امیدوار و تدارک سفر

عربستان سعودی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جنگل های آمازون

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برادران امیدوار و اسکیموها

عربستان سعودی

درود بر همه ی کسانی که رویای سفر به دور دنیا را در سر دارند و با شهامت آن را عملی

 می کنند.

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت   توسط شیده  |